| Message | سلام می خواستم براتون یه ماجرا تعریف کنم از مسافرتمون به اتفاق همسرم و دخترم تصمیم گرفتیم یه سفر داخلی دو روزه بریم تا یه کمی هم از روز مره گی زندگی دور شیم و تجدید قوا کنیم هم اینکه خستگی تعطیلات عید از تنمون در به ره. اخه عید امسال همش تو خونه بودیم با اینکه رفته بودیم شمال ولی اصلا بهمون خوش نگذشته بود . خلاصه برای اردیبهشت یه برنامه ریختیم تا به اتفاق دوستامون بریم کاشون و اطرافش. قرار بر این شد تا ما از شهر خودمون و اونام از اصفهان حرکت کنن تا در کاشان یکدیگر رو ببینیم مقدمات سفر رو اماده کردم از جمله خرید میوه وشیرینی اجیل و تنقلات و غذای بین راه .وسایل سفر رو هم ازروی لیستم جمع کردم خیلی هم دقت داشتم تا چیزی از قلم نیفته. ساعت چهار عصر بود که را ه افتادیم. تو ماشین کلی گفتیم و خندیدیم تا اینکه رسیدیم به محل قرارمون مشهد اردهال کاشان. البته از قبل یه جایی رو رزرو کرده بودم . دوستامونم با تاخیر کمی رسیدن . دوباره بساط شامو چیدیم و کلی گفتیم و خندیدیم خیلی بهمون خوش میگذشت شبم خوابیدیم و صبح به طرف جشنواره گلابگیران نیاسر راه افتادیم همه چی داشت عالی پیش می رفت و منم از اینکه در کنار خانواده ام هستم خیلی خوشحال و راضی بودم و بقیه اش بعدا =========== از مراسم گلابگیران و دیدنی ها یش مثل اتشگاه و غار و ابشار نیاسر دیدن کردیم. نهاری خوشمزه رو هم در کاشان خوردیم و به سمت قمصر راه افتادیم که جایی بسیار خوش اب و هوا و دیدنی بود بعد از کمی گشت وگذار , دوستامون به اصفهان برگشتند و ما هم برگشتیم به محل اقامتمون. شبی خاطره انگیز و پر از سکوتی رمز الود را تجربه کردیم . صبح تصمیم گرفتیم بریم ابیانه و اونجا رو هم ببینیم با این تفاوت که دیگه دوستامون همرامون نبودن . از کوچه پس کوچه های ابیانه هم دیدن کردیم یه جایی بود مثل ماسوله و بسیار خوش اب و هوا و پیر زناش تو کوچه اصلی لواشک خانگی میوه های خشک کرده و صنایع دستی می فروختن. تا اینجا همه چی عالی پیش می رفت . با وزش شدید باد و باران اونجا رو ترک کردیم تو راه برگشت بود که همسره پیشنهاد رفتن به اصفهان منزل اقوامش را داد. ما هم اصلا تمایل به رفتن به اونجا رو نداشتیم دخترم بایدبرای امتحانات اخر ترمش اماده میشد منم حس می کردم ممکنه اونا شرایط مناسبی برای مهمون نداشته باشن . همین امر باعث به وجود امدن دل خوری همسرم شد. من اصلا نمی دونستم که اون از شنیدن نظرات ما ناراحت میشه چون ما قصد نداشتیم که حتی سر سوزتی اونو برنجونیم تا بعد =========== خلاصه تا نزدیکای نطنز رفتیم من دیگه از برگشتن به شهرمون کم کم داشتم نا امید می شدم . تا اینکه توی نطنز و دقیقا رو به روی یه تعمیرگاهی ماشینمون پنچر کرد. ناگفته نماند تا به حال هیچ کجا پنچر نکرده بودیم . از ماشین پیاده شدم یه پیچ خیلی بزرگ داخل لاستیک فرو رفته بود و چهره همسرم لحظه به لحظه خشمگین تر می شد. پیچ و دراورد و صدای خالی شدن باد لاستیک امد و دیگه همسرم از عصبانیت در حال متورم شدن بود خلاصه بد جوری از کوره در رفت و ما رو مقصر می دونست یه چند تا بد وبیراهم نثارمون کرد. من که اصلا انتظار همچین برخوردی رو نداشتم با گریه و ناراحتی پیاده رفتم تا یه کمی بتونم حرفای غلبه ای رو که بهم زده بود رو فراموش کنم . چند تا ماشین هم برام بوغ و چراغ زدن دیگه داشتم خودمم جوش می اوردم. همسرم رفت پنچری لاستیک رو گرفت و بعد دخترم به گوشی ام زنگ زد و منوی توی راه سوار کردن . وقتی که تو ماشین نشستم برای اینکه همسرم اشکامو نبینه چشمامو بستم توی دلم پر از غصه بود . بعد چند دقیقه احساس کردم که داریم دور میزنیم . یعنی دیگه به سمت اصفهان نمی رفتیم. با بغض پرسیدم پس چرا دور زدی؟ اونم با خشم گفت بر میگردیم خونه. چشمم به انگشتش اوفتاد که با یه دستمال کاغذی بسته بودش. انگار موقع پنچرگیری اسیب دیده بود. خیلی ناراحت شدم دلم می خواست انگشتش رو ببوسم ولی اون دلخور تر از این حرفا بود. دختر بیچاره ام هم از ترسش هیچی نمی گفت اخه فکر می کرد تقصیر اونه که باباش منو دعوا کرده . بعد از مدتی که تونستم بر افکارم مسلط شوم و ذهنمو از پیش داوری های منفی پاک کنم . شروع به توضیح دادن کردم که ما نمی خواستیم ناراحتت کنیم اصلا پنچری تقصیر ما نبود ما که داشتیم می رفتیم اصفهان علی رغم میل مون. ولی انگار با هر تئضیحم اون بداخلاق تر و غیر قابل تحمل تر می شد. حرفهایی میزد در موردمون که تا به حال ازش توی این ده سال نشنیده بودم. با گریه و زاری بهش می گفتم اینایی که میگی واقعیت نداره و همش ساخته و پرداخته ذهنته. ولی اون لحظه به لحظه کم تحمل تر می شد. ترجیح دادم که دیگه چیزی نگم تا خشمش فرو کش کنه. باورتون نمی شه تا به حال اونو اینقدر بی منطق و بد دهن ندیده بودم. چیزهایی به ما نسبت می داد که حتی خجالت می کشیدم بشنوم. ناگزیرسکوت کردم واو همچنان دیوانه وار به سمت منزل , ماشین را می راند. اتش خشم و غضب از چشمانش شعله می کشید. می دانستم که در ذهنش غوغایی بر پاست . خیلی دلم برایش می سوخت بد جوری دل تنگش شده بودم ولی سکوت کردم تا شایدخودش با افکارش به تعادل برسد. بعد از یه مدتی باز شروع کردم به حرف زدن ولی این بار با عذر خواهی از اون و معذرت خواستن از اینکه ندانسته و نخواسته اذیتش کردم. البته عذر خواهی برایم خیلی سخت بود چون واقعا هیچ کار اشتباهی نکرده بودم .ولی به خاطر اینکه عاشقانه دوستش می داشتم غرورم را شکستم و به خاطر کار نکرده طلب عفو کردم. ولی او انگار قلبش از سنگ شده بود باور کنید عین حقیقت را می گویم اگر چاره داشت همان جا وسط اتوبان ما را پیاده می کرد. دیگر کلافه شده بودم . بعد از مدت زمانی ازش خواستم که هر وقت به یک توقفگاه رسیدیم نگه دارد تا از سرویس بهداشتی استفاده کنم. ولی از محل خدمات رفاهی اولی به سرعت گذشت حدس زدم که عمدا این کار را کرد و دوباره با بغض از او خواستم که در محل بعدی نگه دارد با اصرار من این دفعه دیگر نگه داشت پیاده شدم بعد از اینکه به سر ورویم اب زدم سه تا بستنی و سوهان و گزخریدم . دخترم از ترس باباش خودشو به خواب زده بود و بستنی رو نخورد همسرم هم لب به بستنی نزد با اینکه خیلی اصرار کردم. منم اونا رو گذاشتم توی کلمن یخ. و باز هم به سرعت دیوانه وار , به راه ادامه داد. این جاده انگار نمی خواست تمام شود.
انگار جاده هم منتظر بود تا همسرم تمام ناگفته هایش را ان شب بر سرمان آوار کند. نمی دانم بحث دوباره از کجا شروع شد که به من گفت تو باعث شدی که من خونه برادرم نروم تو رفت وامد مرا با همه فامیلام بریدی منو از همه دور کردی از خانواده ام از دوستام از فامیلام . اون حتی تموم بدبختی های گذشته شو , از دید من می دید مثلا اینکه توی سربازی بدترین جاها بودم و اینکه کودکی سختی داشتم انگار همه مشکلاتش از بچه گی تا به حال رو از دید من می دید توی دلم خیلی غصه خوردم و همش تو فکرم دنبال اون لحظه هایی می گشتم که اون منو به خاطرش مقصر می دونست . ولی اتفاق یا خاطره ای را نمی یافتم. با خودم فکر می کردم من اون دو شبی که کاشان بودیم بدون اجازه از اون , به خانم برادرش دو بار پیام داده بودم و اصرار کردم تا بیایند کاشان پیشمون تا همو ببینیم و همسرم نیزخوشحال شود. اخه می خواستم سورپرایزش کنم .
ولی متاسفانه اونها شرایطشون جور نبود و نمی تونستن بیاین. من همه کار برای خوشایند اون می کردم ولی دست اخر چی شد! تا خونه دیگه حرفی نزدیم . وقتی که وسایل رو از پشت ماشین اوردیم بالا دیگه حدود دو شب شده بود .همسرم از سر درد خیلی بی تابی میکرد یه استامینفون خورد ولی بازهم سر درد امانش رو بریده بود از تخخواب پاشدم و با چند قطره منتول پیشونی شو مالیدم و پیشش تو ی پذیرایی دراز کشیدم. فردا صبحش دیگه از سردرد ش خبری نبود. ولی به دخترم اجازه نمی داد از اتاقش بیاد بیرون بهش می گفت باید درس بخونی ما به خاطر امتحان تو برگشتیم . طفلکی بچه کتاب هدیه اش , ر و انقد که خوانده بود حالت تهوع گرفته بود. دخترم سعی می کرد جلو چشمش ظاهر نشه. وقتی که منو میدید که دارم توی اتاق گریه میکنم سرو صورتم رو ناز میکرد و می گفت مامان بهتره چند روز بری خونه خاله تا بابا ترونبینه تا کمتر اذیت شی. یا میگفت مامان منو ببخش به خاطر من بود که بابا ترو دعوا می کنه . همسرم هنوزدو روز دیگه ازبقیه تعطیلاتش مونده بود بنابراین تموم مدت توی خونه بود مدام می گفت تا اصفهان فقط50کیلومتر مونده بود و شما نذاشتین تا من برم اونجا. هر چی که براش می گفتم بابا ما داشتیم می رفتیم اصلا ما توی راه اصفهان بودیم خودت بعد از پنچری ماشین از رفتن پشیمون شدی فایده ای نداشت . می گفت چون قلبا راضی نیودی من دور زدم . راست می گفت اصلا توی دلم نبود که بریم چند تا دلیل واسه خودم داشتم یکی اینکه دخترم باید برای امتحانش اماده می شد دلیل دوم اینکه شاید اونا شرایطشون اماده نبود چون اون دو باری که بهشون پیام دادم بیاین کاشان . در جوابم برای رفتن به اونجا تعارفم نکردن ومن احتمال می دادم که شرایط مهمون رو ندارن. اخه اونا از یه مریض پرستاری میکنن که حال مساعدی نداره. دلیل سوم این بود که ته دلم رضابت نداشت بااین همه داشتیم می رفتیم که نشد. تموم این دو روز اخلاق همسرم غیر قابل تحمل شده بود مدام بهونه گیری می کرد حتی یه بار که براش سوهان بردم و به سمت دهنش بردم بهم گفت دوست ندارم از دست تو چیزی بخورم. فکر میکردم کاری به کارش نداشته باشم تا کم کم از غارش بیرون بیاد . ولی انگار عصبی تر و پرخاشگرتر می شد . خیلی برام سخت بود که هم حرفای بی منطقشو قبول کنم هم بی توجهی شو و هم اینکه بی دلیل , متهم شوم .
بعد از سه روز این قهر پر غضب همسرم , دیگه منم بریدم و حسابی قاطی کردم از خونه زدم بیرون .تو ذهنم پر بود از علامت های سوال؟؟؟؟که چرا این اتفاقا افتاد همه چی که داشت خوب پیش می رفت شاید کسی چشممون کرده باشه حسابی بهم ریخته بودم . دیگه نمی تونستم گفتگو های درونی مو کنترل کنم . دیگه حس خوبی بهش نداشتم دیگه جایی توی قلبم نداشت . دیگه دلم براش تنگ نمی شد دیگه از دیدنش کلافه می شدم دوست نداشتم چشمم بهش بیفته . من خیلی تلاش کرده بودم تا به اینجا نرسم ولی نشد. خلاصه داغون بودم همش دعا می کردم زودتر بره سر کار .و دیگه خونه نباشه . فکرای منفی داشت مثل خوره وجودم رو از درون نابود می کرد. فکر می کردم دیگه نمی تونم روی این مرد به عنوان تکیه گاه امن حساب کنم. دیگه نمی تونم اینده زندگی مو با اون قسمت کنم اون که با یه پنچری ساده از این رو به اون رو شده چطوری تاب تحمل اتفاقات بدتر از این رو داره . دیگه خودم رو تنها حس می کردم . کسی که همه ی امیدم بود کسی که جای همه رو برام پر کرده بود دیگه برام مرده بود .
حس می کردم باقی زندگی مو خودم باید به تنهایی دوش بکشم . دیگه نباید روش حساب کنم .اون دیگه مرد رویاهام نبود. چرا که چون خودش نتونسته بود درست و به موقع تصمیم بگیره من رو متهم می کرد و من چوب عدم تصمیم گرفتن اونو می خوردم . خلاصه این قضیه قهر و اشتی ادامه داشت سعی میکردم ساعت ورودش به خونه . من نباشم می رفتم پارک یا پشت بوم ومدتها می موندم . نمی تونستم دلیل قانع کننده ای برای رفتاراش پبدا کنم . آخه هیچ وقت رفتار بی منطق و غیر قابل تحملی از او ندیده بودم. همیشه خوب ومهربان بود . بحث و دعوا بین مان پیش می امد ولی بعد از مدت کوتاهی فقط عشق و علاقه مان بیشتر می شد . گذشت و درک متقابل باعث می شد که قهرمون به اشتی تبدیل بشه . البته به یاد ندارم که همسرم با من قهر کرده باشه و یا حرف نا مربوطی بهم گفته باشه ویا بهونه گیری و بدجنسی کرده باشه بجز همین ماجرایی که براتون تعریف کردم. بعد از اون ماجرا یکی از دوستاش و یکی از برادراشو دعوت کردم. اونام اومدن و کلی بهشون خوش گذشته بود . ولی من داغون داغون بودم . یکی دیگه از دوستاشم که خودش مشخصا اسم اونو برده بود بهم قول داد که در اسرع وقت بیاد پیشمون.
حالا که بر می گردم و گذشته رو مرور می کنم می فهمم که یه اتفاق کوچک چطوری می تونه تارو پود یه زندگی عاشقونه رو از هم جدا کنه. چطوری گذشته ادما مثل یه سایه همیشه روی زندگی شون سنگینی می کنه! چطوری مراعات حال این واون باعث دردسر برای خود مون میشه! چطوری افکار منفی ادما می تونن اونا رو از درون تهی کنن ! تا کجا یه ادم می تونه تو ی ذهنش تو دور تسلسل ناامیدی پیش بره؟ تا کجا یه ادم می تونه خودش و دیگرون رو اذیت کنه؟
از اون روزا ی خشم و غضب سالها , گذشته . ولی زخمش هنوز تازه هست .زخمی که گذر زمان نتونسته مرهم خوبی براش باشه.
هنوزم سوالام بی جواب موندن!هنوزم خودم رو مقصر نمی دونم ! هنوزم دلم برای معصومیت خودم می سوزد.!
چه کنم من یک زنم .پر از انتظار دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتنم. در قبال مهربانی ام فقط انتظار دیده شدن و توجه را دارم وبس.
هنوز هم همسرم را عاشقانه دوست دارم . او نیز مرا می ستاید. |