می پرسی تو را دوست دارم؟ حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم مگر می شود با کلمات، احساس دستها را بیان کرد؟ مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد؟ می پرسی تو را دوست دارم؟ مگر واقعا پاسخ این سوال را نمی دانی؟ مگر خاموشی من، راز دلم را به تو نمی گوید؟ مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد؟ راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد، راز پنهان مرا به تو نمی گوید؟ عزیز من! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟ همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند، بجز زبانم که خاموش است...
دلم می خواست همچون کبوتری بودم و بر قلب کوچکت آشيانه می کردم و هميشه مهمان تو بودم. دلم می خواست تا رگی از بدنت بودم تا اين زمانه نتواند ما را از هم جدا کند. من غم را در سکوت و سکوت را در شب و شب را در بستر و بستر را برای فکر کردن به تو دوست دارم. من تو را به خاطر عشقت و عشق پاکت را به خاطر دلم و دلم را برای عشق به تو دوست دارم.
تو را مانند گلهاي بهاري دوست دارم عشق جانسوز تو را با بي قراري دوست دارم نغمه شاد تو را خوشتر ز آواز قناري اي پرستوي ز بام من فراري دوست دارم تا تو مي خندي به رويم با دو چشم مست وحشي زندگي را با همه بي اعتباري دوست دارم گريه با من الفت ديرينه دارد در غريبي مرغ بارانم که دائم اشکباري دوست دارم گر بپرسي دوستم داري هزاران سال ديگر با زبان شعري گويم آري دوستت دارم
شاید باز هم همان ملال همیشگی تو به سراغم آمده اینبار فقط قطعه ای کوچک برایت می نویسم چون بغضم بیش از این امان نمی دهد من تورا از کوچه های حسرت گرفته ام از تمام شب های تنهایی از لحظات تودرتوی دلهره از عذاب دقایق بی کسی از تمام سالهای ............... بگذریم یک کلام دوستت دارم
پس به اشتراگ بگذارید این صفحه را با: