داستان کوتاه “فرق عشق با ازدواج” شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی… شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی ؟ با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق یعنی همین…! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی… شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین…! و این است فرق عشق و ازدواج …
----------------- نوید
به اين مطلب امتياز دهيد:
كاربران حاضر:
شما از امتياز لازم براي پاسخ به موضوع مطروحه دركلوب برخوردار نيستيد.
دوست دارید دوستان خود را به این صفحه دعوت کنید؟
پس به اشتراگ بگذارید این صفحه را با:
| زمان ايجاد: 0.0632861 ثانيه.
| کاربران آنلاين - 0
| ميهمانان آنلاين - 3
| اين بخش متعلق است به: كانون دانش |
پس به اشتراگ بگذارید این صفحه را با: